بسم الله الرحمن الرحیم "لطفا از تمامی مطالب دیدن کنید . /عمق این مرثیه را مشک و علم می دانند داستان را همه ی اهل حرم می دانند بعد عباس(ع) دگر آب سراب است سراب غیر آن اشک که در چشم رباب است رباب/ . /یا رب نظر تو بر نگردد .../ /با عرض سلام و خوش آمد و تسلیت ایام سوگواری سیدالشهدا علیه السلام جهت اطلاع شما دوستان و معرفی وبلاگ باید عرض کنم که : مطالبی رو که بخوانم و بپسندم در این وبلاگ به اشتراک می گذارم ممنون از حضور و توجه شما/
کد پربازدیدترین
ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺣﺮﻓﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ
ﺷﮑﻨﺠﻪ ﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ِ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭﻩ ﮐﻦ
ﻭ ﻫﺮﺍﺱ ﻣﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ
ﺗﺮﺍﻧﻪ ﯾﯽ بیهوده ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﺪ...
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﯼ ﻣﺎ
ﺗﺮﺍﻧﻪ ﯼ بیهودﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ
ﺣﺮﻓﯽ بیهودﻩ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺣﺘﯽ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﯿﺰ ﺑﺮ ﻧﯿﺎﯾﺪ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ِ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﻣﺎ ﺍﮔﺮ
ﺑﺮ ﻣﺎﺵ ﻣﻨﺘﯽ ﺳﺖ ؛
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ
ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺩﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺳﺖ .
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جايي دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالي
که خوش آهنگ و فرح بخش هوايي دارد
پير دردي کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايي دارد
محترم دار دلم کاين مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همايي دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهي که به همسايه گدايي دارد
اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد
ستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق
هر عمل اجري و هر کرده جزايي دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادي روي کسي خور که صفايي دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
و از زبان تو تمناي دعايي دارد
رسیده ام به خدایـی کــه اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست
خدا کســــی است کـــه باید بــــه دیدنش بروی
خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست
به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند
خطا نکردن ما غیـــــر ناسپاسی نیست
به فکر هیـچ کسی جز خودت مباش ای دل
که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست
دل از سیاست اهل ریـــا بکن، خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست
نمی دانم چه مرگش شده
این روزها
هی میلرزد
وقتی صبح
با صدایی بیدار می شوم و
میدوم سمت پنجره
زنِ همسایه کیف شوهرش را گرفته و مرد
پاشنه ی کفشش را بالا میکشد
کیف و آغوش را با هم میدهد
بی انصاف میلرزد
میلرزد
وقتی ظهر
میروم برایِ خودم سیگار بگیرم
و کنجِ غربتِ پارک دودش کنم
زن شامی اش را لقمه میکند و مرد
برایش نوشابه باز میکند
خنده هایشان کفترها را میپراند
بی انصاف میلرزد
میلرزد
وقتی شب
خودم را به رخوت کاناپه تکیه میدهم
هی کانال عوض میکنم
هی زن نگاهش در نگاهِ مرد گره می خورد و
هی مرد گره را کور میکند و
هی گارگردانِ لعنتی کات نمیدهد
بی انصاف میلرزد
میلرزد
تنها که باشی
دلت حتی
از دیدنِ یک " جفت " کفش هم
میلرزد !
عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد
لیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد
دیوانحافظ را شبی صد دفعه میبوسی
هر دفعه از آن دفعه فال بهتری دارد
حتی سوالات کتاب تست کنکورت
عاشق که باشی بیتهای محشری دارد
با خواندن بعضی غزلها تازه میفهمی
هر شاعری در سینهاش پیغمبری دارد
حرفدلترا با غزلحالیکنیسخت است
شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد
کسی می داند کجا سنگ صبوری می فروشند؟
دل غمگینی دارم که سالهاست در آرزوی درد دل کردن با سنگ صبوری است
تا رازهای مگویش را بی هراس از نگاه های غرق در سوء ظن ،
پچ پچه های مردد و نگاه های مشکوک ،
بر گوش سنگ صبورش زمزمه کند.
و بیم آن را نداشته باشد که کسی قضاوتش کند.
سرزنشش کند و باد ،
اسرار پنهانش را که کسی جز آینه نمی داند بر سراسر شهر منتشر کند،
تا مردم تصویر اندوهش را قاب بگیرند.
دل غمگینی که در تمام عکس ها لبخند می زند تا کسی نفهمد
غریبه ای در این حوالی پرسه می زند که راز شبهای سیاه را می داند
و می ترسد از آنچه که نمی داند و از آنچه که میداند و آنچه که خواهد دانست.
و می ترسد از کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد ...
خبر ما را با خود به شهر ببرد کسی که نمی داند کجا سنگ صبوری می فروشد.
رازهای من مدتهاست که در پستوی دلم خاک می خورد
بهترین روز هفته یا سال،
بدترین ساعت روز یا ماه،
یک فرصت دیگر یا آخرین فرصت...
هیچ کدامشان را در تقویمی که اول سال باز می کنی نمی نویسند.
غرهایمان را به جان تقویم بزنیم یا تقدیر ،
امروزمان عوض نمی شود!
همین ساعت که من و تو در کنار فنجان چای خستگی های روزمان را در می کنیم
کسی آنطرف تر نقشه ی فتح جهان را می کشد.
و برای سربازی که نمی شناسد پیراهن جنگ می دوزد.
سرباز پیراهنش را اتو می کند تا بله قربان به جان مافوقش بنشیند.
اسلحه اش را برمیدارد تا به میدانی رود که سوت پایان بازی را نه داور،
نه سرباز،
نه،
ژنرال هایش می زنند.
یک نفر در خانه اش در انباری رو به باغ روشنایی را کشف می کند.
و روزنامه ها می نویسند آقای ادیسون موفق شد.
یک نفر هم پایش رو روی مین میگذارد و روزنامه ها چیزی از اسمش نمی نویسند.
همه ی ما سربازهای تقویمیم .
یک نفر هر روز صبح درنای کاغذی اش را از فراز شهر پرواز میدهد .
یک نفر روی خمپاره ای می نویسد تقدیم به کودکان شهر سوخته.
برای یکبار هم که شده حرکت تقویم را در ذهنت متوقف کن
شاید این گیسوان کودکی که امروز در باد می دود فردا باشد و تو نباشی!
دیوارهای خانه آواز می خوانند و تو هنوز خوابی.
صدای دیوارها را کم می کنم ستاره ها را فوت می کنم.
خیالت راحت!
این روزها تمام می شوند.
ما هم تمام می شویم.
و آیندگان هیچ افسانه ای از ما نخواهند خواند.
تو بخواب.
چیزی نیست.
من فقط خاطراتم را جمع می کنم .
می خوام آن ها را با خود ببرم تا گاهی که دلم هوای افسانه ها را می کند مرورشان کنم و یادم نرود چه رویاهایی در سر داشتم .
یکی بود،
یکی ...
همیشه جایش خالی بود!
خیالت راحت.
قصه را همینجا به پایان می رسانم تا ثابت کنم بعد از نبودن هایت جای هیچ حرف و حدیثی باقی نمی ماند.
مي گويند كه دوست داشتن دليل نمي خواهد ،
دل مي خواهد .
از همان دلهايي كه هرچقدر هم بشكند باز نيرويي براى بند زدنش دست به كار مي شود .
از همان دلهايي كه سوختن سرش نمي شود و يك تنه پاى عشقش مي ايستد .
حتي اگر خاطرش جمع باشد كه رسيدني در كار نيست.
مي گويند كه دل هم مثل طلا عيار دارد !
و گرانبها ترينش آن است كه دريا باشد ،
كينه را در خودش حل كند و هيچ سياهي را باقي نگذارد!
تمام دغدغه ی آن سالها مخفی کردن پیراهن گِلی یا زانوی زخم برداشته از دوچرخه سواری بی دست بود.
تمام اضطراب کودکی ثلث سوم امتحانات بود و معدل بیست که از ما قهرمان های افسانه ای در کوچه و محله می ساخت.
زنجیر دوچرخه در رفته را با مهارتی مثال زدنی سر جایش می انداختیم و کوچه و محله را کشف می کردیم.
دکه ی رورنامه فروشی و لواشک های ترش با آدامس های ترقه ای.
نانوایی سنگکی و نانوایی بربری که همیشه چانه می زدیم سنگک چیز دیگریست!
ساندویچی کوچک محله و چیپس های دست سازش!
آخرین کاج بلند ،
انتهای خیابانی که به اتوبان می رسید مرز محله و حریم دوچرخه سواری مان بود.
آن روزها آخرین تکنولوژی جهان فیلم های میکرو و سِگا بود و ترس کودکی مان از تمام شدن تابستان
با تمام نشدن بازی ها در ایستگاه آخر تابستان روز به روز بیشتر میشد.
ماه سفر از راه رسیده بود.
سفری به خارج از محله ،
شاید یک جای دور...
جایی که کودکی هایمان را در یک شهریور داغ و آرام جا گذاشتیم
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید